ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤  


کلمات کلیدی:
 
تولد 6 سالگی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳  

نازنین من

شش سال پیش ٢٣ آذر ١٣٨١ ,

  پسرکی کوچولو با وزن ٧۵٠/٣  و قد ۵١ سانت با سری پوشیده از موهای سیاه سیاه را تو بغلم گذاشتن و من حس کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم.

وقتی برای اولین بار زیر گردنش را بوییدم ,بوی بهشت را احساس کردم.

وقتی برای اولین بار نگاهش را در چشمانم دوخت , دلم برایش پر کشید.

وقتی برای اولین بار ماما گفت , دنیا را به من دادند .

وقتی ناشیانه تنها شمع روی کیک یکسالگی اش را فوت کرد , چشمانم اشکی شد.

و

حالا نازنین من ۶ ساله شده ... .

تولدت مبارک.

 

صبح که از خواب بیدار شدی اولین چیزی که گفتی این بود:"خوش به حال همه که من به دنیا اومدم"

 


کلمات کلیدی:
 
اینه!
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢  

 

 مرد کوچولوی من!

پسرک در حالی که روی زمین نشسته بود و سعی می کرد بندهای کفششو ببنده :

- مامان لطفا یه صندلی فرست کلس (First class)برام بیار , نمی تونم!!!!

- متفکرابرو


کلمات کلیدی:
 
اشتباه لپی !!
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

 

پسرک دررو باشدت باز کرد و دوید تو خونه ,داشت با دکمه شلوارش کلنجار می رفت و مامان مامان می کرد

- چی شده؟تعجب

- بدو مامان, اینو در آر معصومه ام * پر شده!!!

- تعجبابروآخ

* معصومه= مثانه!!!!نیشخند


کلمات کلیدی:
 
قدیمی تر ها
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

امیر علی الان 5 سال و ده ماهه است و از مهر ماه امسال پیش دبستانی رو توی مدرسه شروع کرده و از مهد کودک فارغ التحصیل شده!لبخند
 چون تو این مدتی که وبلاگ بچه ها رو آپدیت نمی کردم
بچه ها بیکار ننشسته بودن,خاطراتی که تا یه مدتی ازشون می نویسم ,تاریخ گذشته هستن .

گوشای برعکس

- مامان ,اینا اینقدر سرصدا کردن گوشام لال شد!

مگه می شه؟؟

*مامان در حال دیدن مسابقه فوتبال وواکنش نشون دادن به روند مسابقه
امیرعلی:مامان ,من اگه یه روز فوتبالیست بشم,ولی تو پرسپولیس راهم ندن!و تیم آبی باشم
اونوقت تو بازم طرفدار قرمز می مونی؟از خود راضی

علم و عمل

- من می خوام دانشمند نقاشی بشم,نه مثل اون آقاها که دیوارهای خونه مون رو رنگ کردن ها !کسی که تو نقاشی دانشمنده ,مثل خاله آزاده!

خانه رویاها

آکواریوم خونه رو بعد یه مدت بیکار بودن راه انداختیم و برای دست گرمی ماهی های تنگ رو به آکواریوم منتقل کردیم تا کم کم رو به راهش کنیم

*امیرعلی رو باباش در حالی که دل سنگ هم آب می شه
- ببین ماهیا چقدر خوشحالن!رفتن خونه بزرگ
چقدر بدو بدو می کنن ,جست  و خیز می کنن
خب ,ما هم بریم خونه بزرگ خوشحال می شیمیول

آب گل آلود و صید ماهی

بچه ها در حال دعوا و گیس کشی!عصبانی
نیایش:مگه تو بابای منی  که بهم دستور می دی قهر
امیرعلی:نه بابات نیستم!ولی وقتی بابات نیست ,من باباتم!!!نیشخند


کلمات کلیدی:
 
ما برگشتیم!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤  


کلمات کلیدی:
 
گوناگون
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  


آقای محترم!
مکان:توی فروشگاه
یه آقایی از پشت سر هم حرف زدن امیرعلی خوشش اومده بود و اومد جلو لپشو کشید!
امیرعلی : مامان این آقا نمی دونه باید به پوست بدن من احترام بذاره!
مامان:
آقاهه:


انتقال انرژی
مامان:آخیش چه بوووووسی خستگیم در رفت!
امیرعلی:ببینم !یعنی خستگیت از بوست رفت تو لپ من! آآآآآخ !خسته شدم!
مامان:


واژه جدید
امیرعلی:مامانی این لباسو لطفا برام روبرو کن!
* توضیح اینکه :یعنی پشت ورو نباشه!


کار یدی!
مامان:هی پسر!زود لگو ها رو جمع کن !چه خبره اینجا
امیر: ببین مامان جون !من نمی تونم کار کنم خسته ام !امروز کلاس زبان داشتم ؛اگه کار فکری داری به من بگو!!!!
مامان:


اختلاف نظر
مکان:توی ماشین
زمان:هرروز عصر هنگام بازگشت از مهد
نیایش:مامان قصه خروس زری رو بذار!
امیر:من واقعا نمی دونم تو از چیه این خروس زری خنگ که همه اش گول آقا روباهه رو می خوره خوشت می آد!اونم هر روز !!!!!


فکر پلید
امیر:می دونی خاله!روز عروسیت ؛ من زودتر از داماد لباس می پوشم و می آم دستتو می گیرم !
خاله: خوب!بعد چی می شه؟
امیر:بعد مامان داماد فکر می کنه تو بچه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و می گه من این عروس رو نمی خوام ؛بعد تو مال من می شی!!!
**توضیح اینکه :به جون خودم ما یه بار هم از این حرفا نزدیم که این یاد گرفته!!!!

پی نوشت:
۱-دوستان پرشین بلاگی عزیز!من متاسفانه با قالب قبلی نتونستم سیستم کامنتینگ رو راه بندازم!لطفا اگه کار خاصی کردین به منم بگین!!
۲-آقا اگه ما نخواهیم ورژنمون آپگرید بشه ؛چی کار باید بکنیم!؟یاهو هم به یاهوییش می پرسه بعد می ره نسخه جدید!!!!!


کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤  

دردونه مامان

از لحظه ای که فهمیدم وجودداری تا همین حالا ؛ تا وقتی زنده ام ؛ تا آخر دنیا

قلبم برات می طپه و عاشقتم.

پسرکم ؛ ممنونم به خاطر روزا و حس های زیبایی که با وجودت بهم هدیه کردی.

تولدت مبارک


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳  

مواظبت از مامان

- مامان؛ می شه خواهش کنم ؛کرمهاتو بزنی و ورزش کنی؟

- خوب آره . چطور؟

- ببین عزیز  دلم؛من نمی خوام توی عروسیم صورتت چروک باشه و با عصا برقصی!!!!

-

نکته اساسی

نیایش و امیرعلی روی صندلی عقب ماشین نشسته بودند ؛ دخترک دوتا اسباب بازی پلاستیکی با شاخهای تیز دستش بود (فیل و کرگدن!!!)ومامان دل تو دلش نبود که نکنه به چشم یا صورتش فرو بره...

- دخترم اونا رو بذار وقتی رسیدیم باهاشون بازی کن

-

- عزیزم خطرناکه!

-

که امیرعلی با لحن تهدیدآمیزی گفت:

ولش کن بذار بره تو چشمش کور بشه() تا روز عروسیش عروس زشتی بشه!!!!بیچاره آقای داماد!!!

تهدید

بعد از سه روز بیماری...

- ببین مامان خانم اگه می خوای فردا هم به من سوپ بخورونی !!بگو من از مهد کودک نیام خونه!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  

کشف و شهود

حدود ساعت هشت و نیم شب بود ؛مامان تازه از جلسه مهد برگشته بو د وداشت تند تند بساط شام بچه ها رو آماده می کرد.

- مامان !

- جانم

- من امروز یه اصل مهم رو تو دنیا فهمیدم!

- چی رو؟

- اینکه باباها آدمو گرسنه نگه می دارن و فقط با آدم بازی می کنن ولی مامانها آدمو سیر می کنن!!! *

-

لغت تازه

جلسه پیش چشم پزشکی جلوی خود  امیرعلی به دکتر گفته بودم که دکتر نمی ذاره چشمشو ببندم چی کار کنم؟ ؛‌دکتر هم از حضور امیر استفاده کرده بود و جواب داده بود :اشکالی نداره اگه بازم نبست چشمشمو می دوزم() تا تنبلی اش خوب بشه!

- امیرعلی فردا زود می آیم دنبالت ؛نوبت دکتر چشمته.

- باشه ؛همون چشم دوزکه!!!! (بر وزن کفش دوزک)!

دلتنگی

پسرک با بغض اومد  پای منو بغل کرد و گفت:

- مامان می شه برام یه دعایی بکنی؟

- چی مامانی؟

- اینکه بعد از این که تو مردی ؛من و نیایش هم  زودی بیایم  پیشت!!

-

محصول فاسد

- بابایی؛کی زود می آی خونه بریم برام کفش جدید بخری؟

- من که بیست روز نیست برات کفش خریدم

- نه!این دیگه تاریخ مصرفش گذشته!

-

--------------------

* بابای بیچاره فقط یادش رفته بود عصرانه پسرک رو بده!


کلمات کلیدی: