پسر مامان:
عروس و داماد رو پاگشا کرده بودم,موقع خداحافظي دم در ايستاده بوديم که

بدرقه شون کنيم
آقاي داماد خم شد وشما رو بوسيد , بهش خنده اي تحويل دادي و گفتي :"به دخترت سلام برسون"
قيافه طفلکي اين جوري بود

امير مامان:
داشتم کتاب مي خوندم,خودتو به زور کنارم جا دادي
 -گفتي :مامان من ديگه نميرم کودکستان!

-

- مي خوام برم مدرسه بعد برم دانشگاه بعد هم داماد بشم!!!

-

زندگي مامان:
داشتي با خواهر کوچولو بازي مي کردي ,تو سوار پوندا (سه چرخه مربوطه)بودي
و نيايش سوار روروک و پشت سر هم حرکت مي کردين
نيايش گاهي به جايي, اينکه پشت تو راه بره ,تند تند مي اومد جلو  و دسته
پوندا رو ميگرفت
تو چند بار برگردونديش سر جاش و اون دوباره دويد جلو
برگشتي وگفتي:
ني ني کوچولوهايي که گل سر مي زنند ,روروک سوارند ,
نمي تونند رانندگي کنند

نفس مامان:

توي اتاقت نشسته بودي و داشتي کتاب مي خوندي ؛نيايش رو آوردم گذاشتم
کنارت وگفتم:مامان جون مواظب خواهرت هستی من غذا بپزم؟

رفتم توي آشپزخانه ,يک ربعي گذشت وديدم صداي دعوا وجيغ وداد نمي آد
ترسيدم و دويدم توي اتاق
ديدم نيايش رو گذاشتي جلوي خودت کتاب رو جلوي پاي اون باز کردي
(دقيقا همون شکلي که من براي خودت کتاب مي خونم)وداري براش کتاب
مي خوني
گفتم:پيشي کوچولوهاي مامان چي کار مي کنن
با حاضر جوابي گفتي :ميو ميو مي کنيم

*****************************

امروز آقا گلي مامان 2 سال وشش ماهه شد