کشف و شهود

حدود ساعت هشت و نیم شب بود ؛مامان تازه از جلسه مهد برگشته بو د وداشت تند تند بساط شام بچه ها رو آماده می کرد.

- مامان !

- جانم

- من امروز یه اصل مهم رو تو دنیا فهمیدم!

- چی رو؟

- اینکه باباها آدمو گرسنه نگه می دارن و فقط با آدم بازی می کنن ولی مامانها آدمو سیر می کنن!!! *

-

لغت تازه

جلسه پیش چشم پزشکی جلوی خود  امیرعلی به دکتر گفته بودم که دکتر نمی ذاره چشمشو ببندم چی کار کنم؟ ؛‌دکتر هم از حضور امیر استفاده کرده بود و جواب داده بود :اشکالی نداره اگه بازم نبست چشمشمو می دوزم() تا تنبلی اش خوب بشه!

- امیرعلی فردا زود می آیم دنبالت ؛نوبت دکتر چشمته.

- باشه ؛همون چشم دوزکه!!!! (بر وزن کفش دوزک)!

دلتنگی

پسرک با بغض اومد  پای منو بغل کرد و گفت:

- مامان می شه برام یه دعایی بکنی؟

- چی مامانی؟

- اینکه بعد از این که تو مردی ؛من و نیایش هم  زودی بیایم  پیشت!!

-

محصول فاسد

- بابایی؛کی زود می آی خونه بریم برام کفش جدید بخری؟

- من که بیست روز نیست برات کفش خریدم

- نه!این دیگه تاریخ مصرفش گذشته!

-

--------------------

* بابای بیچاره فقط یادش رفته بود عصرانه پسرک رو بده!