سلام عزيزم:

الان عکس قبل از مريضی ات که تپلی بودی روی ميز کارمه و از ديدنش انرژی می گيرم

پنج شنبه خونه يکی از دوستام مهمون بوديم و تو هم با من اومده بودی و مهمونی زنانه !و يه کار جديد ياد گرفتی بشکن زدنشب که بابا اومد دنبالمون تا ضبط ماشين رو برات روشن کرد و نوار ؛چشمک بزن ستاره ؛خودت شروع کرد ـ دستت رو بردی بالا و شروع کردی به بشکن زدن(البته فقط ادای اون وگرنه صدا که نداره!)

وبابا چشماش از تعجب گرد شده بودو کلی قربون صدقه ات رفت

ديروز سه تايی رفتيم نمايشگاه مجسمه های مومی و قيافه تو با اون چشمای سياه ديدنی بود ؛با انيشتين عکس گرفتی!

پسرکم:

يه جورايی مامان داره موفق ميشه که رييس ها رو برای مرخصی قانع کنه ؛خيلی دعا کن

عسلی مامان:

ديشب آوردمت توی تخت خودمون ؛چون  چند بار با گريه از خواب پريدی

 تا صبح هر بار بيدار می شدم که روت را بندازم از حضورت لذت ميبردم ؛

نمی دونم چه مدتی بود که داشتم نگاهت می کردم که ديدم بابا هم بيدار شده و داره ما دو تا رو نگاه می کنه؛

همه وجودم از جمع سه نفريمون لبريز از شادی شد