گلم:
مامانو ببخش به خاطر اين روزا که حتی حوصله ديدن دوباره صبح رو هم نداره.
عزيزکم:خيلی سعی می کنم الکی بهت بخندم و باهات بازی کنم ؛خيلی نقش بازی می کنم تا روح لطيف تو دستخوش طوفانهای دل من نشه ولی گاهی ديگه از ظرفيتم خارجه ؛ببخش گل من...
حس بدی تو ی وجودمه ؛احساس مستثمره بودن می کنم و بدتر اینکه نمی دونم این حس از رفتار یا گفتار کی به دلم نشسته و اینقدر دگرگونم کرده؛خسته ام مامانی...
یه وقتایی دلم می خواد پیش کسی بذارمت و تا آخر دنیا راه برم ولی هیچ کسو حتی برای اینکار هم ندارم
حس می کنم چیزی در درونم شکسته؛حس کودکی را دارم که وسط بازار شلوغی رها شده و چادر هر غریبه ای رو می گیره و فکر می کنه مادرشه...
ببخش گل من :
نمی تونم از کارهای جدیدی که یاد گرفتی بگم و از کلمات جدیدی که می گی
نمی تونم...
برای مامان دعا کن
من به خاطر تو هم که شده باید خوب باشم