عسلی مامان:
کارها و حرفهای جديدی که ميزنی قند تو دل مامان و بابا آب ميکنه
ديروزبا چه مهارتی در ميز ضبط صوت رو باز کردی دکمه سی دی رو زدی روی ديسکو گذاشتيش و منتظر موندی تا بخونه و بعد در ميزو بستی و شروع کردی به رقصيدن وسط پذيرايی
بابا چنان محو تماشای کارهای تو بود که هيچ صدای ديگه ای رو متوجه نمی شد
ومن کيف ميکردم نه فقط از کارهای تو که از نگاه عميق و مهربون بابا...


پسرکم:
یه بار وقتی که برای آوردن توپت زیر مبل رفته بودی سرت به زیر اون خورده و حالا پسرک محتاط؛دیگه هر بار که میخواد توپشو بیاره انگشت منو میگیره و میگه ؛بی بی ؛یعنی بیا و بعد میگه ؛یفت؛یعنی رفت ـو من باید توپ آقا رو در بیارم و حتما بگم بفرمایین...


عزیزکم:
این روزا تا صدای اذانو می شنوی میری جانمازو می اندازی ؛دستاتو بالا می بری و می گی الا
که احتمالا یعنی الله اکبر؛و بعد یه سره سجده میری خیلی دلم می خواد از اینکارت فیلم بگیرم ولی هر بار پا نمیده