پسر گل گل مامان:

اول برات توضيح بدهم که اگه دير نوشتم تقصير من نبود و با اکانت اينترنت جديدی که گرفته بودم نمی تونستم با پرشين بلاگ کار کنم

عزيزکم:

اين چند روز خيلی چيزا می خواستم بنويسم که نشد مثلا تولد بابا که ۱۵ بهمن بود و من وتو از صبح با همديگه کيک درست کرديم ؛شام مفصل پختيم و خونه را مرتب کرديم وشب با بابا و خاله الهامت که چه به موقع رسيد تولد گرفتيم ؛اگه می گم با هم اينکارا رو کرديم چون تو پسر خوبی بودی و خيلی اذيتم نکردی

قسمت جالبش اين بود که  بعد دو ماه که از تولد خودت گذشته تازه ياد گرفتی شمع فوت کنی و به جای بابا شمع های کيکشو فوت کردی

ديشب با عمو ت و خانواده اش رفتيم کلبه بازی و شادي؛اين اولين باری بود که تو اين جور جاها می رفتی؛بيشتر بازيها مقتضای سنت نبود و لی از استخر توپ خوشت اومده بود بابا و عمو تو و صبا دختر عموت رو می انداختن وسط توپها و شما فسقلی ها کيف می کردين؛گاهی انگار توی توپها غرق ميشدی و خودتو به زحمت بيرون می کشيدی

الان کنارت نيستم مرخصی من تموم شده وسر کارم ...ولی دلم پيشته و انگار میدونم الان چی کار می کنی و حتی با چه ريتمی نفس می کشی؛صبح که توی خواب ترکت کردم دلتنگ بودم ولی ته دلم حس روشنی بود از اينکه تو در آينده به اين روزا و تحملت افتخار می کنی؛ خدا کنه ...