گل گل مامان:

ديدم داری از اون طرف هال ميدوی طرف آشپزخونه ؛اومدی پاهامو بغل کردی و خودتو توی دامنم قايم کردی ؛خم شدم که ببينم چی شده صورتمو بوسيدی و دوباره دويدی به سمت اسباب بازيهات ؛

متعجب از کاری که کرده بودی نگاهت می کردم که بارها بارها اينکارو تکرار کردی

فکر می کنم اينم يه بازی جديده که اختراع کردی!!

آقا شيره:

داشتم کشو های کمدت رو مرتب می کردم ؛وسايل اضافی و کوچک شده رو برميداشتم که کشو برای لباسهای نی نی باز کنم ديدم اومدی

هرچی چيز رنگی و نو که توی کشوی نی نی می گذاشتم برميداشتی و ميرفتی

يه مدت بهت چيزی نگفتم ؛و تو هم مدام ميرفتی و می اومدی تا اينکه دنبالت اومدم

و ديدم همه رو می ذاری توی سبد اسباب بازيهات!!

و بعدا که سبد رو نگاه کردم ؛ديدم هر چيزی که توی خونه گم شده بود اونجاست!!!