فاصله خونه تا اداره خيلی زياده؛بايد هر روز از شمال غربی برم جنوب شرقی و برگردم

برای همين هميشه ماشين می برم؛

ديروز ماشين نداشتم و يه مسير رو مجبور بودم با اتوبوس بروم

توی اتوبوس ايستاده بودم که چشمم خورد به پسرکی هم سن وسال تو ؛با همون دقت نگاه وهمون شيرينی لبخند ؛مدتی نگاهش می کردم و با چشم وابرو با هم بازی می کرديم ازم شکلاتی گرفت و با نگاه معصومش ازم تشکر کرد که يک دفعه توجهم به مادرش جلب شد ؛احتمالا مادرش هم؛هم سن وسال خودم بود و لی شايد مال دنيای متفاوتی از اون چيزی که من درش هستم

اشک مثل بارون بهار روی گونه هاش می غلتيد و تند تند با گوشه روسری رنگ و رو رفته اش پاک می کرد و حتی گاهی وسط اون حالش چنان با ملايمت با پسرک رفتار می کرد وحرف می زد که آدم از خودش و بد اخلاقی های احتماليش بدش می اومد

اونقدر منقلب شدم که تا شب شرافت توام با غم اون زن از جلوی چشمم دور نمی شد

شب جمکران بوديم ؛برای نيايش نذر داشتم ؛نمی تونستم برای خودم ؛برای شما ها دعا کنم ؛شايد تنها دعايی که صد ها بار زمزمه اش کردم ؛گشايش برای اون زن بود ...

نمی دونم؛انگار حس مشترکی بود بين آنچه او ميکشيد با آنچه من از سر گذراندم...