از آن لحظه که نبض نا محسوس و خفیفت رو در بطنم حس کردم تا الان که

پسرک پرحرف معصومی هستی

همیشه می دونستم که مال من نیستی

 همیشه می دونستم و به خودم می گفتم که این پسرک که امروز

اینگونه نیازمند من است ,مال من نیست وانسانی است جدا از من و احتمالا

با عقاید ,ایده الها و زندگی متفاوت از من

همیشه گفته بودم و فکر می کردم بهش معتقدم...

تا...

دخترک کوچک همسایه با صدای ظریفی از پنجره رو به حیاط پشتی

صدا زد:امیر,امیر جون!

و تو دویدی به سمت حیاط خلوت ,سلام کیمیا

به سمتم برگشتی ,مامان من برم بازی؟

گفتم برو,

وتو راحت تر از اون چیزی که فکرشو کنم در رو باز کردی و برای اولین بار

به تنهایی قدم به خارج گذاشتی

 صدای کوبیده شدن در پشت سرت چون آب سردی بود که بر سرم پاشیده شد

رفت؟...

وقتی گفتم برو     باور نمی کردم که بروی ...  .

 

تصور کردم روزی میرسد که

به گوشه چشمی ,

به ناز نگاهی ,

به جعد گیسویی

یا به اندیشه زیبایی

 دل ببندی وبه همین راحتی از این خانه بروی... .

 

حس عجیبی زیر پوستم دوید ,حس عجیبی... .