زندگی مامان:

توی حمام آب کشيدمت ؛حوله رو تنت کردم؛بوسيدمت(به قول خودت بوس حمومی!) وگذاشتمت بيرون ؛

- مامانی تندی برو توی اتاقت بشين و تکون نخور.

- چشم !

در حالی که خواهری تو حوله پيچيده شده تو بغلم بود اومدم تو اتاقت؛نگاهت کردم؛پسرک شيرين٬ آرام ومطيع رو زمين نشسته بود و با دو تا چشم سياه درشت در هاله حوله آبی رنگ منو نگاه می کرد.

گفتم :

- امير مامان؛ ميدونی خدا چقدر منو دوست داشته که تورو به من داده؟

- خدا کجاست؟

- همه جا ٬توی قلب آدمها... .

- نه! خدا تو خونه شه!همون که تو تنويزيون(تلويزيون)نشون ميداد!

-  مامانی اون فقط يه نماده!

- نه نه!تو خونه شه ؛خونه اش هم ا کم(يه کم)اونور تر از کرجه!!

-