قدیمی تر ها

امیر علی الان 5 سال و ده ماهه است و از مهر ماه امسال پیش دبستانی رو توی مدرسه شروع کرده و از مهد کودک فارغ التحصیل شده!لبخند
 چون تو این مدتی که وبلاگ بچه ها رو آپدیت نمی کردم
بچه ها بیکار ننشسته بودن,خاطراتی که تا یه مدتی ازشون می نویسم ,تاریخ گذشته هستن .

گوشای برعکس

- مامان ,اینا اینقدر سرصدا کردن گوشام لال شد!

مگه می شه؟؟

*مامان در حال دیدن مسابقه فوتبال وواکنش نشون دادن به روند مسابقه
امیرعلی:مامان ,من اگه یه روز فوتبالیست بشم,ولی تو پرسپولیس راهم ندن!و تیم آبی باشم
اونوقت تو بازم طرفدار قرمز می مونی؟از خود راضی

علم و عمل

- من می خوام دانشمند نقاشی بشم,نه مثل اون آقاها که دیوارهای خونه مون رو رنگ کردن ها !کسی که تو نقاشی دانشمنده ,مثل خاله آزاده!

خانه رویاها

آکواریوم خونه رو بعد یه مدت بیکار بودن راه انداختیم و برای دست گرمی ماهی های تنگ رو به آکواریوم منتقل کردیم تا کم کم رو به راهش کنیم

*امیرعلی رو باباش در حالی که دل سنگ هم آب می شه
- ببین ماهیا چقدر خوشحالن!رفتن خونه بزرگ
چقدر بدو بدو می کنن ,جست  و خیز می کنن
خب ,ما هم بریم خونه بزرگ خوشحال می شیمیول

آب گل آلود و صید ماهی

بچه ها در حال دعوا و گیس کشی!عصبانی
نیایش:مگه تو بابای منی  که بهم دستور می دی قهر
امیرعلی:نه بابات نیستم!ولی وقتی بابات نیست ,من باباتم!!!نیشخند

/ 6 نظر / 13 بازدید
مامان امیرعلی ونیایش

[لبخند]

سمیه مامان ایلیا

سلام . چه عجب شما آپ کردین . دلمون تنگ شده بود واستون زبون این امیرعلی هنوز هم مثل اون موقع شیرینه و خوردنیه

آنا

خدا روشکر که جنبش و تحرکاتی در این حوالی دیده شد . چطور دلت میاد اینهمه شیرین زبونی رو اینقدر دیر به دیر بنویسی ؟! وای اون تیکه دعواشون خیلی باحال بود . به خدا این نیایش خیلی وروجکه . توروخدا گازش بگیر از طرف من . قیافه شو تجسم می کنم که دستشو زده به کمرش ، ‌سرشم آورده جلو و تند تند داره کله تکون می ده و جواب امیرعلی رو می ده . [ماچ] اون ماجرای خانه رویاها هم جیگرمو کباب کرد . [ناراحت]

jeniffer

[خنده][گل][قلب][قهقهه]

پيام

وبلاگ خوبي داشتي به منهم سر بزن

پيام

به وبلاگ من هم سر بزن [گل][خنده]